|
امام رضا- قربون اون ضریحت برم. یادته بهار۸۷ که اومدم حرمت ازت قول گرفتم دفعه بعد با کسی که دوسش دارم بیایم پا بوست؟؟ آقا جون اون روز من به مردی که برا زندگیم انتخاب کردم گفتم که تو هرگز دست رد به سینه ام نمیزنی. و حالا میخوام بهش ثابت کنم که تو هنوزم غریب نواز ترین امامی.آقا جون دلم مثل کبوترات داره پر پر میکشه دور گنبد طلات. آقا جون دلمو گره زدم به پنجره فولادت. حاجت هامو آروم آروم میشمارمو اشکامو آرم آروم جازه میدم تا بریزن. میدونی آقا جون؟؟ باور میکنی الان خیلیییییییییی آرومم و دیگه نگران نیستم؟؟؟ این شعرو از ته ته دلم گفتم برات. میدونم که لایق تو نیست اما...تو میدونی که با مصرع به مصرعش گریه کردم. الانم اومدم که ازت بخوام تو واسطه ی تا بلکه خدا....راستی؟؟؟ اگه حاجت گرفتم که هیچ اگه نه دیگه هرگز شعر نمیگمو این شعر آخرین شعر میشه!!! تولدت مبارک امام رضا جونم.
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 | ساعت9:52 | توسط یکی یه دونه ی بابایی...
كارم زياده و بايد تا ساعت 3 كارامو تحويل ِ رئيسم بدم. كمي سر درد دارمو و دلم ميخواد به هيچ چي فكرنكنم.گوشيم زنگ ميخوره. يه شماره ي نا آشناست.جواب ميدم. - سلام. چطوري دختر - سلام - فرزانه ام. فرزانه است!!! - دختر همه آدما كه ميرن سر كار به دوستاشون بي محلي ميكنن؟؟؟؟ نيستي چرا؟ نميبينيمت چرا؟؟؟ چت شده تو؟ تو چرا تو لاك ِ خودتي چند وقته؟؟؟بيا. برو. دلمون برات تنگ ميشه بابا. سعي ميكنم آروم باشم جواب ميدم : - ترجيح ميدم تو جمع هايي باشم كه منتظرمن. - وااااااا...سميرا ؟؟ اين چه حرفيه؟ تو اصلا مياي تو جمع كه ببيني ما... اشتباه ميكني. ما هممون تو رو دوست داريم. اين خودتي كه رفتي تو پيله ي خودت. به هر حال هر آدمي اشتباه ميكنه. تنها نباش بيا تو جمع.اين جوري راحتتر با شرايط پيش اومده كنار مياي. كنايه ي جمله ي آخرش رو هنوز هضم نكردم كه ادامه ميده:. - نميپرسي چه خبر؟ نيكو رو داديم رفتاااااااا... - ديگه اينقدام بي خبر نيستم. آره . خبر دارم. دوشنبه حال نداشتم برا همين نيومدم دورا دور جویی حالم. - الان بهتري؟ راستي منم دارن ميدن برمااااااا - جدا؟؟؟ مباركه خانوم. تبريك ميگم. ايشالله خوشبخت شي میبینم که دخترای دانشگاه افتادن رو غلتک.. - ممنون. ايشالله عروسي ِ تو.زنگ زدم كه چهارشنبه بهونه نياري كه كار دارم و حتمي بياي. - . اگه برنامه ي خاصي پيش نياد ميام. بچه هام ميان ديگه؟؟ - مگه حق دارين نياين؟؟؟ - ديگرانو نميدونم اما من بايد اول به ساسان بگم.ببينم اجازه ميده خانومش بزك دوزك كنه تنهايي بره مهموني؟؟؟ - مگه آقا بالا سرته یا باباته که ازش اجازه میگیری؟ - همه چیزمه! دقيقا حس ميكنم كه كه از جوابم جا خورده. دلم خنك ميشه. ادامه میده: - سمیرا جون این پسرا رو نباید بهشون رو داد. بدعادتش میکنی بعدا نمیتونی جمعش کنی ها مردا ظرفیت ندارن. هوا برشون میداره فکر میکنن خیلیی ان بعد چند روز تو روت وای میستن. دختر یه ذره سیاست داشته باش. - آره خوب خیلی هاشون اینطورین. اما خوب نشون داده که ظرفیت و جنبه اش رو داره. كمي مكث ميكنه ولي جرات نميكنه چيز ديگه اي بپرسه. ترجیح میده بحث و کش نده چون....شایدم بعد از این همه شایعه که شنیده و مطابق نبودن اون حرفا با جمله ی آخرم شوکه است. به هر حال من به حد زیادی از این مسئله خوشحالم. آدرس رو ميده و من یادداشت میکنم.براش آرزوی خوشبختی و عاقبت به خیری میکنم و خداحافظي ميكنيم. بلافاصله تلفنو برميدارم که زنگ بزنم به ساسان و خبر ازدواج فرزانه رو بهش بدم. اما بوق نزده قطع ميكنم. يادم ميفته كه ساسان آخرين بار گفته: ديگه درمورد دخترا چيزي برا من تعريف نكن. برا من مهم نيست.
*- میدونم که اگه الان اینجا و تو این شرایطم به این دلیله که چند وقت پیش با دلم تصمیم گرفتم .
الهه ي ناز- جلد 1و2: نوشته ي مريم اوليائي هستي من: نوشته ي رضوان جوزاني كفشهاي غمگين عشق : نوشته ي ر. اعتمادي حريم عشق نوشته ي : رويا خسرو نجدي الهي شرقي : نوشته ي رويا خسرو نجدي تقديز شيرين: نوشته ي زهرا اسدي مهر و مهتاب: نوشته ي تكين حمزه لو پريچهر: نوشته ي م . مودب پور ياسمين:نوشته ي م. مودب پور گندم:نوشته ي م. مودب پور سهم ِ من نوشته ي : من ِ او: نوشته ي آدم و حوا: نوشته ي محمد محمدعلي معماي عشق : نوشته ي رازهايي در مورد مردان كه هر زني بايد بداند: نوشته ي باربارا نامه هاي عاشقانه ي من به همسرم نوشته : نادر ابراهيمي نامه هاي عاشقانه نوشته ي: نيما يوشيج نامه هاي تاريخي چارلي چابلين به دخترش داستانهاي زنان : نوشته ي جلال آل احمد رازهاي عشق: نوشته ي جي. دونالد وارتز- علي محب خسروي دزيره هم تو دستمه هنوز تمومش نكردم كتاب مننطق الطير و مثنوي مولانا رو هم به خاطر تحقيقي كه درپيش دارم چند ساعتي در روز وقتمو ميگيره(به قول مامان نصف اين مدت كتاباي درسيمو ميخوندم الان معدلم الف اومده بود به جاي 12.40) خيلي وقت بود رمان ايراني نميخوندم. كتاباي آبكي در مقابل كتاباي پرمحتوايي كه چند سالي بود با وسواس سراغشون ميرفتم و از خوندن سطر به سطرش لذت ميبردم و چيز ياد ميگرفتم حتي قابل مقايسه نبود... اما ديروز وقتي به ليست كتابايي كه بالا نوشتم و تو اين يه ماه خوندم و تمومشون كردم نيگا كردم ديدم اثري از اون وسواس هميشگي نيست جالبه كه توجيحمم اينه: هر كتابي هر چقدم بد- ارزش يه بار خوندن رو داره!!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 | ساعت12:32 | توسط یکی یه دونه ی بابایی...
اگر میان من و اطلسی قرار نبود! اگر بنفشه حضورش در انتظار نبود! اگر که معجزه ی سبز کردگار نبود! اگر امید به برگشتن بهار نبود! مرا تحمل باد خزان. فسردن گل توان و طاقت دیدار برگ و شاخه ی خشک توان و تاب تماشای تازیانه ی زرد مرا تحمل این فصل داغدار نبود...!!! مرا تصور یک لحظه انتظار نبود. اگر میان من و اطلسی قرار نبود.....
*- هي نياين برام نظر بذارين كه واسه چي منتظرشم؟ اون كه رفته ديگه رفته. كسي كه امروز قدرتو ندونست فرداي روزم ممنون ِ موندن و منتظر موندنت نميشه.وقتي تو اين روزا مينويسي فكر ميكنه خيلييه و براش ميميري. اگه بيفتي دنبالش ارزشت كم ميشه.ناز كن تا... بي محلي كن.رنگين سنگين باش تا خودش... اين روزا مزخرفن. ميدونم. همه عالم و آدم دارن داد ميزنن كه منو نميخواد. ميدونم. زيادي خوشبينم. ميدونم. زيادي اميدوارم. ميدونم. من ديگه براش... . به خدا ميدونم .من نميشنوم. اگه نميتونين همراه باشين زخم زبونم نزنين. من اينجا رو دوست دارم.اينجا تنها جاييه كه خودمم. نميخوام خودمو سانسور كنم. من اگه هنوز منتظرم. اگه هنوز...آخه چه طوري بگم كه هنوزم من به معجزه ي عشق ايمان دارم.
وقتی اينجا: ویولت عزیزم رو خوندم دروغ چرا حسودي كردم به شبنم. كلي هم برا اين آقا نادري كه نه ميشناسمش نه ديدمش نوشتم. كه من به شبنمي كه نيست حسودي ميكنم چون بهتر از اينه كه باشي ولي....نوشتم که چقد آرزو داشتم تو شرایط شبنم بودم. که حس میکردم...چقد دلم میخواست اینایی که نادر نوشته رو ساسان برا من مینوشت. آخه تک تک جمله هاش عشق بود. من این رو از دونه به دونه ی واژه هاش میفهمیدم.من...
*- خوب كه فكر كردم ديدم من اصلا به كسي چيزي نگفتم كه پيشش بشكنم. واقعيت اينه كه من پيش خودم شكستم.علاوه بر تو من هم به دلم قول هايي داده بودم چون به اين عشق ايمان داشتم. من از عشقمون بيشتر از اينااااااا انتظار داشتم.
*- براي دختركم: عزيز ِ دل مامان. باورت ميشود كه ديروز توي اسباب كشي يك ساك فقط براي تو بود؟؟؟ يك جفت پيرهن زرد مخملي. جوراب . حوله. شيشه ي شيري كه خرسي شكل ست و... همه اش را با چه وسواسي براي تو خريده ام....دخترم بيا و بزرگي كن. اون بالا حالا كه هنوز توي بهشتي به خدا بگو مادرم باهات كلي حرف دارد.بگو كه چند شب است تمام ِ لالائي هايي كه براي تو خوانده ام صدايم بغض داشته. دخترم اين روزها نه براي من و نه براي پدرت. براي سربلندي عشق دعا كن.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 | ساعت13:25 | توسط یکی یه دونه ی بابایی...
عزيز تر از جان ِ مادر، كاش بودي تا يكي از هزار لالائي هايي را كه براي آمدنت ياد گرفته ام برايت ميخواندم.
*- دختركم،مادرت بدجوري تنهاست. امشب بيا به خواب ِ مادرت.
*-همیشه فکر میکردم بدترین حالت اون زمانیه که ما همدیگه رو میخوایم اما هیچکس راضی به بودن ما با هم نیست اما حالا می بینم بدتر از اون بدترین هم وجود داره و اون زمانیه که همه راضی هستن و یکی از ما دچار شک و تردید شده .
سهمیهات که تمام شود
هرچه بگویی دوستت دارم
نمیشنود
سهمیهات که تمام شود
در آغوشش که بگیری
دیوار است در آغوشت
سهمیهات که تمام شود
دستش در دستت
تکه یخ است در آتش
سهمیهات که تمام شود
بوسهاش دورنمای سراب است
سهمیهات که تمام شود
کلمهها در پس واژههای روزمرهگی
میمیرند
اینجا عشق سهمیهبندی است.
*- تو پست قبل نورا-دختری با کفشهای قرمز-جیغغغغغغغغ خودمون دیگه (واااااااااای دختر تو چقدر اسم داری
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 | ساعت7:53 | توسط یکی یه دونه ی بابایی...
از ديشب دارم به اين جمله فكر ميكنم : من هميشه هستم! 2 سال قبل وقتي ميخواستيم بانو رو به خاطر انتخاب هم قانع كنيم كليييييي دليل و مدرك و حرف داشتيم. من و تو براي 4 سال آينده نقشه ريخته بوديم. كوچكترين اتفاق ها و واكنش ها رو درموردش با هم حرف زده بوديم. وقتي مهمون اومدچيكار كنيم. وقتي مهمون رفت. سهممون تو كاراي خونه. تفريح هامون. رفت و آمد هامون.نوع برخوردامون. وقتي تو خسته اي من چه كنم وقتي من گريه ميكنم تو چه كني وقتي تو عصباني هستي وقتي يه مشكلي پيش اومد.... وقتي قراره يه تصميمي بگيريم...قول داده بوديم مغرور باشيم اما نه براي هم. تو قول داده بودي كه من حتي حسرت ديروزمم نخورم چه برسه به زندگي ديگران. تو قول داده بودي كاري كني كه من باهات راحت باشم همه حرفامو بهت بگم. تو قول داده بودي نذاري كسي نگاه چپ بهم بكنه. تو قول داد بودي دوست داشتنت رو بگي. هر بار كه ميگفتي دوسم داري يعني يه چيز تازه تر ت من ديدي قول داده بودي برا منم وقت بذاري... با خودم فكر ميكنم آيا مردونگي فقط به اينه كه به قول هايي به بابام داده بودي عمل كني؟؟ اگه حرف حرف بابامه پس من چي ام؟؟ تو بابام رو انتخاب كردي؟؟ من از تو چي ميخوام؟ تا حالا اين به ذهنت رسيده؟؟؟ تا حالا به اين فكر كردي كه دوست داشتن فقط دليل نميشه انتخابت كنم. ساسانم، من كليييييييييي دليل داشتم برا انتخابت به عنوان همسرم.صبوريت. مهربونيت. اينكه دوسم داري. غيرتت. پشت كارت.صداقتت. احترامت به من،نوع برخوردت با مشكلات. در نظر گرفتن من. اينكه باهات راحت بودم. مهم بودن نظر من تو تصميم گيري هات. نوع برخوردت با من. ارامش و اميدي كه بهم ميدادي . عشقت. كاراي عجيب و دوست داشتني و منحصر به فردت. تلاشت برا بهتر شدن برا رضايت من برا يه لبخند زدنم... ساسانم من عشق ميكردم كه من هميشه برات تازه ام. هميشه يه چيز تازه هست تو من كه باعث بشه دوست داشتنت تو حالت سكون نمونه بيشتر بشه اما تو چيكار كردي با سكوتت. تموم اين حس هاي قشنگو از من گرفتي. كه وقتي اشتباه ميكرديم صادقانه قبول ميكرديم.... ساسان من اگه صرفا شوهر ميخواستم يكي از همين خواستگارام رو انتخاب ميكردم به خاطرشم جلو روي كسي واينميستادم. من ميخواستم مرد ِ زندگيم قبل از هرچيزي دوست ِ من باشه. كه خستگي هاي كارو غم و مشكلاتم به اميد داشتنش كم رنگ بشه. كه بدونم عقايد سلايق و نظرات من برا شريك زندگيم برا مردي كه برا يه عمر زندگي انتخاب كردم مهمه.كه دوست داشتنش باعث بشه حاضر نباشه هيچ بهونه اي منو دلگيركنه. كه رضايت من آرامش من براش مهمتر از هرچيزي باشه. گرنه چرا بايست به كسي كه يه آدم معمولي و شايد از نظر خيلي از دخترا مناسب جواب نه ميدادم؟؟ من عاشق ِ عاقل بودم. يه عاشق عاقل وقتي يه دختري از شماره ي مرد زندگيش زنگ ميزنه و اون حرفا رو ميگه و مرد زندگيش درست همون روزا گم ميشه عقلش ايجاب ميكنه باور كنه و قلبش- چون زنه! تنها كاري كه ميتونستم بكنم سكوت بود. اينكه وقتي غريبه و آشنا سوالي ميپرسيدن لبخند بزنم و موضوع بحث رو عوض كنم.- ساسان. خودم به شخصه تا امروز هركاري كردم كه تو ايمانت رو به من از دست ندي كه بهم بي اعتماد نشي اما تو با اين كارت با دست گذاشتن به بزرگترين حساسيت ِ يك زن اين اعتماد رو آلوده كردي به شك و مهمتر از همه اينكه اشتباهت رو قبول نميكني.و خودت رو مسئول نميدوني هنوز . غرورت اون قدر زيادي شده كه يادت رفته وقتي كسي رو انتخاب كردي درقبالش مسئولي حالا گيرم كه اين تعهد تو ورق آخر شناسنامه ات تاييد نشده. تو دلت چي؟؟؟ آیا تعهد بعد ازدواج ایجاد میشه؟ کسی که امروز درقبال احساسات. علایق و نظرات تو تعهدی احساس نمیکنه فردا به چه پشتوانه ای این تعهد ایجاد میشه؟ صرفا با خوندن چند تا جمله ی عربی بین ما دوتا؟؟؟؟؟؟؟؟ تموم ِ ديشب رو به اين فكر كردم كه ساسان تو اين مدت تمام ِ تصميم هاي بزرگ رو به تنهايي گرفته! و من از خودم پرسيدم سهم من تو تصميم گيري هاش كجاست؟؟ آيا تو آينده هم قراره حرف حرف ِ ساسان باشه.آيا از من نخواهد پرسيد كه تو چي فكر ميكني؟؟ آيا نظر ِ من علايق و خواسته هاي من تو تصميماتمون بي تاثير خواهد بود. از خودم ميپرسم كسي كه امروز به يه بهونه رفته فردا هم ممكنه به يه بهونه ي ديگه منو تنها بذاره و بره؟؟؟ از خودم ميپرسم فرداي ِ روز وقتي توي شرايط بحراني ِ ديگه و تازه اي قرار ميگيريم آيا شيوه ي حل مسئله ي ساسان.همينه؟؟؟ اين كه حرف حرف خودش باشه و من توي تصميم گيري هاش نقش گلابي رو داشته باشم؟ تصميمييه كه صرفا به نظر خودش درسته؟؟ با خودم ميگم آيا من قراره تا آخر عمر تو روزاي سخت تنها گذاشته بشم تنها به اين بهونه كه امتحان بشم. آيا براي مطمئن شدن از من اين همه امتحاناي سخت كافي نبوده؟ و مهمتر از همه اينكه آيا اين امتحان ها ارزشش رو داشت؟؟آیا اگه فردا من بیمار بشم واکنش تو خونسردی خواهد بود؟؟؟ پس نیاز ی من تو اون لحظه چی؟ پس سهم من چی میشه؟ سهم دوست داشتن و عشق؟؟؟ ساسان من بهت افتخار ميكردم و ميكنم كه وقتي تصميمي رو ميگيري تا ته اش پاش وايميستي. اما هميشه ي خدا مطمئنم كرده بودي كه قبل از تصميم گيري همه جوانب رو در نظر ميگيري و نظر من رو هم تو تصميمات لحاظ ميكني. اما وقتي اين تصميم رو گرفتي به اينش فكر نكردي كه شرايط جسماني و روحي سمير طوري نيست كه يه همچين ضربه اي رو بهش بزنم. به اين فكر نكردي كه من چطور فكر ميكنم. راه حل من براي عذاب وجدانت چيه؟ اصلا انگار من نبودم با من حرف نزدي فقط با بي توجهي ها و كم مهري هات.... دارم فكر ميكنم كه نامردي بخشي از مرديه. شما مردها گاهي با دستاي خودتون همه چي رو خراب ميكنين و اون غرور و اعتماد به نفس مسخره تون باعث ميشه همه چي رو از دست بدين. قبول دارم كه تو اين اتفاقي كه افتاده فقط تو مقصر نيستي. در واقع ميشه وقتي اتفاقي پيش مياد هر دو طرف نقشي دارن حالا يكي متر و يكي بيشتر. جواب براي اين همه سوال بي جواب من داري؟؟؟ بازم بهت احترام ميذارم و طبق خواسته ي خودت بدون ورود هيچ شخص سومي بينومون مشكلم رو باهات درميون گذاشتم. عين اون روزا ... اميدوارم جواب ِ احترامم رو جوري كه لايقمه بدي... عين اون روزا
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 | ساعت10:21 | توسط یکی یه دونه ی بابایی...
دخترم ديروز پدرت نامه اي كه براي ِ تو نوشته بودم را خواند و تمام ِ پاسخش اين بود كه : هستم. و من بايد از همين كلمه تمام حرفهايش را ميفهميدم. خيلي ها ميگويند كه پدرت مرد ِ پيچيده ايست اما بگذار ببهت بگویم که مردها درست مثل ِ پسر بچه ها هستند. پدرت لج كرده و من ياد گرفته ام كه وقتي لج ميكند سكوت كنم! من ياد گرفته ام كه پدرت به همان اندازه كه ميتواند سخت و مغرور باشد به وقتش ميتواند نرم و مهربان شود.ميداني دخترم؟ پدرت هميشه بيشتر از هر كسي به من و استعداد ها و قول هايم ايمان داشته و دارد . او هميشه مرا به جلو هل داده. سد نشده براي پيشرفتم. تو هم همیشه سعی کن عاشق کسی بهتر از خودت باشي تا با تو زندگی کند ٬ نه بازی ! پدرت شايد با من روزهايي تلخي كرده باشه ، شايد محبتش رو از من دريغ كرده باشه،اما هرگز با من بازي نكرده! و من ميدانم كه به چنين مردي بيشتر از هركسي ميتوانم تكيه كنم! اما پدرت هنوز خيلي چيزها را درمورد زن ها نميداند! و بدتر از همه اين كه سعي هم نميكند یاد بگيرد! او نميداند كه اگر نيازهاي زن را جدي نگيري پژمرده اش ميكني. انگار همه چيز را توي اين دنيا بايد خودش ببيند تا باورکند حتي پژمرده شدن كسي را كه روزگاري.... وقتي جوان تر بودم فكر ميكردم اشك هاي من و ناراحتي ام پدرت را ديوانه ميكند .گمان ميكردم حاضر است هر كاري بكند تا آب توي دل من تكان نخورد .گمان ميكردم تمام زندگي اش من هستم.دليل ِ تمام ِ تلاش هايش. تحمل ِ سختي هايش. گمان میکردم یادش نمیرود که من به خاطرش از چه ها گذشتم.گمان نمیکردم هیچ بهانه ای سبب شود که راضی شود به شکستنم. اما واقعیت این است که مردها به طرز وحشتناكي فراموشكارند! زود فراموش ميكنند.و گويي اين قسمتیبخشي از مردانگيشان هست ! عزيزم ولي با تمام اين ها هنوز سوالي در ذهن ِ من بي جواب مانده كه اگر روزي جوابش را يافتم در نامه اي ديگر برايت خواهم گفت . خاله بانويت ميگويد: حتي اگر آمد بايست خيلي سخت بگيرم به پدرت. چون احمقانه ترين راه را انتخاب كرده و براي روزهاي سختي كه مسببش بوده بايد جواب محكمي داشته باشد اما من فقط به اين فكر ميكنم كه : آيا ميتوانم روزي پدرت را به خاطر ِ تمام ِ اين روزهاي سختي كه تنهايم گذاشت و نيازهايم را از من دريغ كرد ببخشم؟ و آيا آن روزها پدرت براي اين كوتاهي اش جوابي خواهد داشت؟ و اين كه چه چيزي مهم تر از شكستن ِ من بود كه پدرت راضي شد به اين امتحان ِ مسخره. و اينكه فرداي روز هم ميخواهد تنهايي و بدون مشورت تصميم بگيرد و توي روزهاي سخت تنهايم بگذارد؟؟؟ .
*- فردا عقد کون نیکو هست. نامزد کرده.
*- مینو باهام قهر کرده. منم نه شکایتی میکنم و نه تلاشی برا برگشتنش! ( یادمه ۸ شهریورم از دست ساسان عصبی بود که بی معرفت تولدمو تبریک نگفت چرا؟؟؟ )
*- يه ماه پیشا یکی از همکارای قدیمیه هم اتاقیم(نازی) وقتي داشتيم با نازي تبليغا رو ميچسبونديم تو نصب تبلیغات خوابگاه کمکم کرد. فوق العاده مودب بود و همين ناخودآگاه مجبورت ميكرد زيادي مودب باشي تو هم.چند روز پيشا اومده بود اتاقمون. بعد رفتنش نازی گفت: سمیر اشتباه نکنم این گلوش پیش تو گیر کرده منم خندیدمو گفتم: تو بیخود میکنی همچین گمونی میکنی!!! همه چی تموم شد تا امروز. اس داده به نازی كه از حق صادرات چه خبر بعدشم به خانم فلاني سلام برسونين !!! نازي با يه قيافه ي بامزه گوشيشو داده دستم ميگه : بخونش. نگفتم؟؟؟؟؟ منم يه لبخند ميزنمو ميگم : اينم مثل ِ بقيه....
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 | ساعت10:54 | توسط یکی یه دونه ی بابایی...
دخترم آدمهاي کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند ، سکوت می کنند . سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است . اگر روزي آنقدری بزرگ شدي که توانستی سکوتت را تا گور ببری ، سکوت کن .. اگر نه ، سکوت کردن از آدم های کوچکی مثل تو ، یک آدم ِ کینه جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ تمام مشکلاتش را گردن ِ این و آن می اندازد. آدم همیشه باید پای درست و غلط کارهاش بایستد. و این همان چیزیست که آدم را بزرگ می کند .. رشد می دهد ... می سازد .. ارزشمند می کند .. یا برعکس ... دختركم، قبل از هرچيزي ميخواهم بداني مادرت بيشتر از تمام ِ مادرهاي دنيا دوستت دارد و پدرت عاشق ِ توست.و با پدر و مادري عاشق، ناچار روزي تو هم عاشق خواهي شد.اما بايد بداني كه اگر مادرت اين سكوت را شكست به معني ِ زدن ِ تمام ِ حرفهاش نيست بزرگ كه بشوي كم كم ميفهمي كه آدم ها فقط جاهایی از غُصههاشون رو برای دیگران تعریف میکنند، که کمتر آزارشون ميده.غم هاي بزرگتر هميشه مال ِ خود ِ آدمه! و شايد تو را انتخاب كردم چون هنوز گوش هايت كوچك است : پريشب ترسيده بودم. خيليييييييييييي. وارد سي تي اسكن مركزي كه شدم زن ِ جواني لباس سبزي را ميدهد دستم. لباس را ميپوشم. اتاق بيش از حد سرد است و من به طرز عجيبي از اين اتاق ميترسم. دراز كشيده ام . دكتر سفارش كرده كه با قرمز شدن چراغ نفس نكشم و پلك هم نزنم. .خنده ام ميگيرد. شده عين ِ هوي اين فيلم ها... دارم فكر ميكنم. فكرهايي از جنس همان هاييست كه نميتواني بنويسيشان... دختر جوان از پشت شيشه اشاره ميكند كه ميتوانم بلند شوم. يكهو لرز بدنم را ميگيرد.سرم گيج ميرود.دخترك رنگش پريده و دكتر را صدا ميكند. صدا ها توي سرم قاطي ميشوند و ديگر چيزي يادم نمي آيد. چشم هايم را كه باز ميكنم روي تختي دراز كشيده ام. مادرم نيم خيز ميشود. چشمهايش قرمز شده ميدانم كه گريه كرده آرام ميگوم : مامان من حالم خوب است. بعد ديوانه وار دنبال گوشي ام ميگردم. پدرت اگر بفهمد حتما اين بار غرورش را ميشكند و ميگويد كه ديوانه وار دوستم دارد. . پدرت مرد ِ خوب و مهربانيست اما لجباز و مغرور است..هنوز هم عين پسر بچه هاي تخس پا ميكوبد زمين كه همه چيز هماني بشود كه او ميخواهد... اما فقط چند تا شماره ي آشناست و 2 تا اس ام اس كه حالم را از من پرسيده اند . خبري از پدرت نيست! احساس ِ خفگي ميكنم از مامان آب ميخواهم. دنبال ِ آينه ميگردم.چه خوب مرا با اين سر و شكل نمي ببيند. ميداني؟ يك زن هر چقدر هم كه محكم و مستقل باشد به مردي نياز دارد كه علاوه بر دوست داشتن و باور كردنش او را بپرستد.و من هم قبل از اين كه مادر ، يا هر چيز ِ ديگري باشم يك زنم!دلم بدجوري برايش تنگ شده... من از خودم گذشتم تا به پدرت برسم اما هم خودمو گم کردم هم پدرت رو... اما پدرت نديد. ميدوني ؟ دخترم؟؟؟هیچ چیز زیادیش خوب نیست حتی گذشت! پدرت اشتباه كرده و من آ ن قدر خسته ام كه....... گاهي، بعضي اشتباه هاچون طوفانی ميگذرد اما گویی آثارش را نمی توان به این سادگیها مرمت کرد. سکوت دردناکترین پاسخ من به پدرت بود. پتو را ميكشم روي سرم و با خودم فكر ميكنم اگر بدون خداحافظي ميرفتم... شب كه ميشود چشم هايم را ميبندم تا مادرم بتواند بخوابد. مطمئن كه ميشوم چشمهايم را باز ميكنم . در آغوشت ميگيرم و برايت لالايي ميخوانم. تو هم بخواب دخترم. نگران ِ مادرت نباش. مادرت در پس ِ تمام سادگی های کودکانه ی دلش،اين روزها قامت زنی را می بیند که قدکشیده است.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 | ساعت12:55 | توسط یکی یه دونه ی بابایی...
***پيش نوشت*** : (اون پي نوشت ِ آخري رو فقط كسي ميتونه بخونه كه صداي سكوت رو بلد باشه بشنوه!)
7 روز ِ ديگه براي تكميل دوره ي درمان ِ بيماريم عازم ِ سفرم . آخر ِ هفته ميام نظرامو چك ميكنم. بعدشم اگه عمري بود بعد اين دوران برميگردم پيشتون. اگرم كه نه.... نمیدونم اجباره یا انتخاب، اگر عُمر به دیدار نموند،حلالم کنید.
*- برفين جان خيلي منتظر شدم بياي اما نيومدي. بابت تموم اون روزا ممنونم.
*- سانيا جان. به زندگي ات و عشقت غبطه ميخورم.عاقبت به خير بشي عروس ِ خوشبخت ِ نانا.
*- آيدا جان طي اين 7روز حتما امانتي ها رو به دستت ميرسونم.قول بده كه صبور باشي!همه چيز درست ميشه.
*- ....
خدانگهدار...
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 | ساعت12:27 | توسط یکی یه دونه ی بابایی...
این پست صرفا مال ساسان ِ!
سلام... بزار برم سر اصل مطلب ساسان: گفتی اینا یه امتحان بود. گفتی میخواستی به قولی که به بابا داده بودی عمل کنی. گفتي قول داده بودم حتي اگه از خودتم شنيدم باورم نشه.اما ساسان... ندونستي كه امتحان كردن وقت داره رفيق.ندونستي كه من تو شرايط روحي بدي بودم. ندونستي كه دائم ميشنيدم كه ديگه برات همون سميرا نيستمو تو هم كاري نميكردي كه رو همه اين باورا خط بكشم.. كاش ميدونستي كه تو ندگي بايد ناز از زن باشه و نياز از مرد و من مدتها بود اين نياز رو تو رفتارت نميديدم.. و يادت رفت كه من چند روز قبلش خوابيدم تو بيمارستان و يه سكته رد كردم؟؟؟اون وقت درست تو اين روزا منو امتحان كردي؟ مني كه همه وجودم تو رو ميخواست و عالم و آدم داشت داد ميزد كه تو داري دور ميشي؟؟؟و قبول نميكردم مني كه همه جوره و تو هر شرايطي شونه به شونه كنارت اومدم.خودت برام مهم ببودي و اينو خودتم خوب ميدونستي.نه پولت برام مهم بود نه قيافه ات و نه مدرك ات. همه اينا قرار بود باشه كه ما به هم برسيم اما انگار يه شبه سيل اومدو...و وقتي رفتي از من چي موند؟؟ يادت رفت كه منم يه زنم كه نياز داشتم حس كنم داري برا به دست آوردنم به آب و آتيش ميزني اما... تو چي ميدوني ساسان خان؟ چه ميدوني تو خودم شكستمو دم نزدم. من شيكستم ساسان اما به ولاي علي گريه نكردم ميدوني چرا؟؟؟ چون نميخواستم غريبه اي شكستنمو ببينه. ميدوني شنبه وقتي تو دانشگاه آقاي عليلو پرسيد: خوب خانوم... چه خبر از ساسان؟ من سكوت كردم. ميدوني پوزخنداي فرزانه چي به روزم آورد؟؟؟ ميدوني وقتي با افتخار گفت اينم نامزد من فرهاد!... وقتي گفت: ديدي گفتم عطر دوري مياره و بعدشم انگشتر ُِ نشونش رو نشونم داد و گفت خوب من هم يه ذره خوش شانسم و هم يه ذره رو انتخابم دقت كردم. ميدوني تك تك اين كلمه ها چي به روز من آورد؟؟؟ ميدوني مينو پر بود از سوال و چرا؟ ميدوني به مينو چي گفتم؟؟ ميدوني مهدي پور با تموم پرروئي گفت: نامزدتون كجان؟؟ ميدوني بهش چه دروغايي گفتم تا حرمت و احترامي و برداشتي كه از ساسان داشتن به هم نخوره؟ ما درد خويش به خدا هم نگفته ايم تا نشكند پيش كسي حرمت شما
خبر داري مامان گفت: ديدي عشق كشكه؟؟ ديدي گفتم ميره؟؟؟ ديدي گفتم اين پسره تو رو نميخواد؟؟ و من چاره اي نداشتم جز سكوت. وقتي ديشب مامان يكي محكم زد تو گوشم كه چرا عكستو نگه داشتم هنوز؟؟؟ تو خبر داري؟ يهو يكي ميگه من زن ساسانم. 21 روزه از ساسان حامله ام. دوسش دارم. اونم دوسم داره. اين امتحانه ساسان؟؟ اين چه جور امتحانيه؟ كه تاوانش شكستن منيه كه به حد كافي روزگار شكستتم. داستان زندگيمو همين دو فصلشو بخون.... بقيشه ام بنويسم ببين بسم نبوده كه توام.... كه بهم بگن عشق دروغه؟؟ كه من بگم نه ساسان من اينكاره نيست؟؟؟ همين كه حميد رفت مغازه ي بابات مطمئن شدم كه همه چي فيلم بوده. چه ميدوني وقتي حميد گفت : سميرا خانوم اون نميخواتت؟ .وقتي چشامو ديد كه پر بود از چرا ميدوني چي گفت؟؟ گفت يه روز ميخواستت الان دلشو زدي. وقتي خواستم يكي بزنم تو گوشش كه تو هنوزم دوسم داري با چه مدركي؟؟؟ اونا كلي مدرك داشتن: رفتن ناگهاني ات،بي توجهي هات، خطتت دست اون دختره، ... چه جوري داد ميزدم خواستنت رو هان؟؟؟ گفتم ساسان برميگرده.من قول دادم حتي اگه خودش بگه دوسم نداره باور نكنم. گفتن: خره. رفته. بفهم. گفتم ساسان اونقد مرده كه اگه بخواد بره مياد وايميسه جلوم ميگه خدافظ. گفتم: زنگ ميزنه. همين روزاست كه نگ بزنه. خودش نوشته بود كه خودم زنگ ميزنم گفتن: .... اينجا رو يادته برا چي ساخته بودم؟؟؟ ميدوني چند بار اومدم حذفش كنم اما يه چيزي ته دلم نذاشت؟؟؟ ميدوني اون چيز چي بود؟؟؟ میدونی چرا هنوز توضیح وبلاگ همونه؟؟ " به امید چتر فردایت زیر بارانم...." میدونی چرا عوضش نکردم؟؟؟ ميدوني اون شعر پاييني چرا پر از اشكاله وزن و قافيه اش؟؟؟ میدونی سختم بود قبولوندنش به خودم. میدونی نتونستم ازت بدم بیاد حتی وقتی این کارو کردی باهام ؟؟؟ میدونی بعد این شعر پایینی بازم شعر گفتمو همشو قیم کردم که کسی نفهمه تو هنوزم.... ميدوني چرا اينجا حالا جز تو خيلي ها ميان؟؟؟ كه جاي نبودنت زياد به چشمم نياد. دلت برا من سوخت و اينجا رو حك نكردي؟ قبلنا من قابل ترحم نبودم!!! عشق تو دوست داشتن تو چي ساسان؟؟؟ تو رو جون ساينا كلاتو قاضي كن ببين .... ميدوني چند تا شعر ديگه رو اينجا نذاشتم كه بيه دلشون برام نسوزه كه آخييييييي. طفليييي. هنوزم.... اين همه غرورت ساسان همه چيو ازت ميگيره. من كه توش گمم. ميدوني مامان با پوزخند بهم گفت: اين بود امام حسين و نذر و عشقتون؟ محرم نيومده رفت. باشه رفيق من باختم اما تو چي؟؟ به همين راحتي ميگي ديگه نه به خاطر تو به خاطر خودم و خدا!!! ميبيني؟ خيلي راحت ميتوني بيخيال من بشي. كاش ميدونستي چقدر نياز داشتم كه بدونم برات ارزش دارم. ميدوني وقتي باورم نشد. اما وقتي حميد پرسيد؟ اين دختره كيه تلفنه ساسانو جواب ميده؟؟ وقتي گفتم تلفنشو واگذار كرده و قراره خودش بهم زنگ بزنه . عين يه احمق بهم نگاه كرد؟؟ وقتي مصطفي نيا با خواهرش اومد در كلاس ِ زبانم. نميدونستم عصبي شدن اون روزت رو باور كنم كه چرا به من نگفتي داره رو مخ بابا كار ميكنه و آرم آروم بهش نزديك شده؟؟؟ نميدونستم اينو باور كنم يا بيتفاوتي ات و رفتنت رو؟؟؟ ميخواستي مردونگي ات رو ثابت كني؟ قولي كه به بابا دادي؟؟؟؟ پس من چي؟ یادت رفته چه قول هایی به من دادی؟؟ یادت بیارم همه قول هات رو؟؟؟؟ یادت بیارم قسم هات رو؟؟؟ یادت بیارم چقدر....؟؟؟ اگه تو یادت رفته من یادمه. خوش قول و مرد اونیه که برا همه باشه. با زبون روزه وقتی دلی رو شکستی... وقتی... نميشد بياي بهم بگي سميرا منتظرم بمون يا دست كم .. غرورت نذاشت؟ يا بازم داشتي منو با تجربه هاي قبلي ات امتحان ميكردي؟؟؟ يهو همه ي عشق و توجه ات رو بدون دليل ازم گرفتي؟ اونم اين شكلي! من قوي بودم. قبول. اما نه ديگه اينقدر. فكر ميكردم هيچ چيزي برات مهمتر از اين نيست كه من نشكنم. اما چيكار كردي؟؟؟ آره برا خواستگارا تبريك بگو. اما ندون که .... هر كي ندونه دست كم تو ميدوني كه اينا هميشه بودن. فقط اون موقع ها تو خونه دعوا راه مينداختم سرشون اما حالا سكوت ميكنم.حالا 50 كيلوم شده45!!! وقتي رفتي با خودم گفتم : عشق آزاديست. رهات كردم. گفتم وقتي بدون با من بودن رو انتخاب كرده حق ندارم... تو اين مدت كسي نتونست بگه كه تو بهم خيانت كردي:به همه گفتم تو اين راهو انتخاب كردي. شيكستم اما محكم وايسادم. ميخواستم دست كم به خودم ثابت بشه كه من همون سميرايي ام كه ساسان به خاطر قوي بودنم انتخابم كرد. تو كدوم اينا رو ديدي؟؟ وقتي تو كم آوردي من تنهات گذاشتم؟؟؟اما تو چي؟؟؟ تحقيرم كردي و رفتي! ديگه اين دختره چي بود؟؟؟ من برا شما ها چي ام ساسان؟؟ يه عروسك؟؟؟ وقتي انتخابت كردم حس كردم برات مهم ام. همه ي وجودم اين حسو داشت اما الان چي؟؟؟ همون آدمايي كه تو شب احيا تو اون كوچه پيشونيمو بوسيد و گفت كه... شبي كه قرار بود اگه مال هم نيستيم خدا در گوشي بهت بگه اما خدا چيز ديگه اي گفت.گفت كه همه چي حل ميشه با خودم فكر كردم شايد به خاطر بيماريم اين دروغو گفتي؟؟ شايد ديگه خسته شده بودی. از افسردگیم. از سردرام. از فشارو کم خونیم.......بريدي. كلي اما و شايد و اگر برا خودم چيدم اما سعي كردم به هيچ چي فكر نكنم. سعي كردم همه خاطراتمون رو كتمان كنم. نتونستم فراموششون كنم اما نخواستمم بهشون فكر كنمو نكردم. تا همين ديشب كه وقتي بارون باريد بعد از يك ماه گريه كردم. به اون پرچم ِ ميدون نگاه كردمو گفتم: آقا من به حرمت تو و اسمت به حرمت روز عاشورا و نذري كه گفتيم تااينجا جلو اومدم.اينجوري هوامو داشتي؟؟؟ مگه قرار نبود هوامونو داشته باشي. مگه نه اينكه ساسان عاشق تو بود؟؟ مگه نه اينكه بارون كه ميزد ساسان دم در پنجره ي اتاقم.... باشه ساسان. رفيق. بابائي.... اون مسجد جاي آدماي پاك و برنده است.منم كه شدم ضعيف و بازنده پس ديگه برا چي بايد بدوئي؟؟ قبلا ها دنبال این نبودیم که کی برنده است کی بازنده؟؟؟ قبلنا قول داده بودیم پله باشیم برا هم واسه رسیدن به خدا... قبلنا فقط من مهم بودم و تو!!! قبلنا همه امتحانت رو قبول میشدم و باعث سربلندیت بودم. حالا که باختم به نظرت پس همه اون قبولی هام پر! حق با توئه.باش. برا خودت برا خدا.هر كجا كه هستي باش. ديگه نه به خاطر من كه هدفت بودم. به خاطر خودت و خدا!!! اين روزا به قول بانو: آروم باش .اگه واقعا بخواتت مياد دنبالت.حتي اگه از خودت برونيش. حتي اگه تموم درا رو ببندي اگه واقعا دوستت داشته باشه برميگرده و اگرم كه نه از اولم مال ِ تو نبوده.اگه دنال بهانه باشه با كوچكترين بهانه ميره. اگه كه نه ...بذار خودش تصميم بگيره.صبر داشته باش!(قول دادم به حرفاش گوش بدم. راست ميگه...)
هر كجا كه هستي باش... اما...نه! جز اينم آرزويي نيست: هركجا كه هستي باش اما باش!
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 | ساعت8:57 | توسط یکی یه دونه ی بابایی...
خدايا لطفا حرف بزن!!! نگاه کن ! نه .. چشمهایت را نبند توي چشم هاي من نگاه كن و بگو كه باز هم می فهمی ام بازهم می شنوی ام بگو همه ي اين اتفاق هاي به ظاهر تلخ براي اين است كه قرار است چيزهاي تازه ي ديگري ياد بگيرم كه براي زندگي ام لازم است وبعد خوشبخت ترين شوم. بگو كه عشق دروغ نبود. بگو كه جواب پاكي و صداقت و صبرم... خدایا گفته بودی :" فاستینوا باصبرالله و هو حسبهو ..." من خیلی حساب باز کرده بودم روی این حرفت هااا.... بگو كه هستي كه ميبيني كه ميشنوي كه جواب ميدهي.كه ...بگو كه ترك هايم را زخم ميبندي خدا. سرم گيج ميرود. چشمانم را كه باز ميكنم. روزه ام را با سِرُم باز كرده اند.آن هم بدون ِ اجازه ي من! و فقط تو ميداني كه من، چه بغض عجيبي ميكنم..... چرا بلند تر نميگويي خدا هان؟؟؟ نميشنوم. بلند تر بگو ديگر!!!. بگو كه روزهاي نور در راه است روزهايييييي كه عشق و خوشبختي بي بهانه از سر و كولم بالا ميروند. خدايا خوشحالم.كه بازي ات ميگيرد با من. كه درگيرم ميشوي كه... كه صدايت ميكنم... كه جواب نميدهي و من دوباره صدايت ميكنم.كه تو هي ناز ميكني و من باز هم صدايت ميكنم. دوباره و دوباره و باز هم دوباره.... تو صدايم را ميشنوي. ميدانم كه هستي . كه ميشنوي... اصلا همبازي شدن با تو كيف دارد.تو هم كه عاشق بازي كردني. خودمانيم هااا بد جوري بازي ات گرفته با من. با مني كه همه ي باز هايهايت را باصبوري تا ته اش بازي كرده ام ببين خدا: من از اولش هم گفته بودم هر وقت ديدي چيزي تو را از من دور ميكند از من بگيرش .حالا هم كه ديدي جلوي ناباوري ِ چشمان همه گذشتم و نه گله كردم و نه بي تابي.براي تمام داشته هايي كه به من اميد ميدادند و تو نخواستي كه باشند.و تو جوري از زندگي ام پرتشان كردي بيرون كه خودم هم نفهميدم.انگار كه از ازل نبوده اند.خدايا؟؟؟ همه به خاطر اين سكوت متهمم ميكنند به از دست دادن حسم.. از من سراغ سميراي احساساتي ات را ميگيرند كه به تلنگري ميشكست. گاهي هم زخم زبان ميزنند. و توي ذهنشان مرا با نام "دخترك احمق " به ياد مي آورند.حساسم. احساساتیم. قبول دارم. ولی به وقتش ، جلوی بعضی آدم ها انقدر محکم و سختم که گاهی خودم هم تعجب می کنم. وقتي تو ميگويي بايست. با تمام ترك هايي كه دارم بلند ميشوم و مي ايستم. ميدانم كه سخت بود. براي روح نازك و خسته ام سنگين بود اما ... من هم سكوت كردم.بي هيچ شكايتي. از اول هم قرارمان اين بود كه هر چه تو صلاح ديدي همان بشود. خوب مسخره بود اگر من گريه ميكردم اگر بي قراري ميكردم ميشد شك و من به تو يقين داشتم... و شك وقتي من به تو ايمان داشتم كفر بود ...اما قبول كن كه خيلي سخت بود برايم. خيلي سخت.حالا پرم از دعا با قلبي كه پر است از تو. اما فقط بگو. يك جوري به من بگو كه عشق دروغ نيست! خدايا لطفا حرف بزن!!!
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388 | ساعت16:28 | توسط یکی یه دونه ی بابایی...
|
ME
عاشق شعرهـاي دفـتـرخود عاشق دوستهاي كودكي اش خنده هاي قشنگ مادرِِخود عاشق شعرهاي حافـظ بود دوست دارِ مسافرِ سهراب زير ِلب عاشقانه هاي بنان اهل موسيقي ولباس وكتاب روســري هــاي ِ آبي ِ تيره چــادرِ ناشيانه اي بــر سـر زيرِپايش زمينِ خاكي وسرد تـوي ِ فـكـرش جـهان ِ بالاتر بوي ِ گل، بوي ِ نم نم ِ باران مست مي كردش وسبك مي شد فوري ازلاك در مي آمد و بعد مثل يك بچه صاف و رك ميشد گاه حتي تمام شب هايش به تماشاي آسمان ميرفت آرزوي ِ سـتـاره بــودن داشــت در خيالش به كهكشان مي رفت فكر ميكرد مي شود آدم يك عقـاب ِ بلند پـا باشد فكرميكرد ظرفيت دارد عاشق ِمردم و خدا باشد دخترك... بگذريم احمق بود شايدم نه... ، دچار بيماري! مثلا يك هراس ِ مزمن داشت مـثـلا يـك جــنــون ِ ادواري . . . . . . . . . . آخرش را درست فهميديد قاطي ِ ازدحام ِ مردم شد بين انباري ازمحبت وعشق مثل يك دانه ي سبك گـم شد با خودش عهد كرد برگردد بـه همـان روزهـاي ِ باراني به همان خنده هاي ِ ازته دل به همان حال و روز انساني بــا خـودش عـهـد كــرد ......... بگذاريد باقي اش راخدا رقم بزند آفتاب و ستاره بود و زمين دخترك رفت تــا قدم بـزند...... ------------------------------------ نه مي توانم خود را از تو پس بگيرم ، نه تو را پس بدهم تو مرا گرفته اي يا من تورا، نمي دانم ولی می دانم عاشق همیم . LinkTitle دختري با كفش هاي قرمز.عاشقانه های من(سانیا و نانا) وخداوند معجزه میکند! دخترک اوریجینال فال روز نازترین عکس ها خونه ي ما ALL LINKS Archive آبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 LINK ME * سالها در حسرت داشتن ِ خانه *اين وبلاگ مردانه است! زنانه ترين اعترافات حوا...!!! آپلود عكس ويولت يادداشت هاي يك گلابي آقاي زيپ و خانوم زيگزاك حموم زنونه DESIGN BY |